|
سلام دختر سرما بعد از چند روز برگشت شرمند که دیگه دیر به دیر آپ میکنم بخدا مشغول درس و کلاسام هستم،یکمی هم حالم خوب نبود،نمیدونم چم شده بود بدجوری دلم گرفته بود شانس من هم بارون میباره اینجا شدید و دل آدم بیشتر میگیره،هنوز خسته ام بعضی چیزها آزارم میده و نمیتونم حرف بزنم،انگار صدام دیگه در نمیاد، نمیدونم چه مرگم شده باز. بگذریم... چیکار میکنید با برفهای ایران؟! اینجا که هنوز برف نیومده یعنی هنوز هانوفر برف نیومده،اما اگه بیاد دیگه از سرما نمیشه اومد بیرون. اینم از حال و روز ما توی غربت مراقب خودتون باشید حالم خوب خوب شد یک آپ درست حسابی میکنم قربان همگی دختر دی ماه
نمیشود برای خاطر خودمان داستانی بگویم که اینگونه باشد : ......گفتم ......گفتی چون . من که هیچ نمیگفتم زبان تو هم که نگاهت بود که آن هم اغلب به نگاههای یاغی من گره میخورد . . پس نه تو گفتی نه من گفتم ولی همه فهمیدند .. من هنوز خودمم . دیگه سکوت داره همه چیز رو تسخیر میکنه + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 0:36 توسط مینا |
گل مینا بخواب آروم عزیزم
این شعر رو خیلی دوست دارم.اینو گذاشتم فقط واسه دل خودم که این روزها یکم خسته است. از همه دوستهای گلم که اومدند جشن تولد وبلاگم خیلی خیلی ممنونم خیلی خوشحالم کردید. دوستتون دارم خیلی زیاد + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 0:37 توسط مینا |
سلام اونروزيی که برای اولين بار نشستم توی صفحه مديريت وبلاگم بنويسم . خيلی خوشحال بودم و خيلی هم احساس ترس داشتم. همش از اين ميترسيدم نکنه خراب کاری بشه . نکنه نتونم از حرفای دلم بگم .نکنه .نکنه ..........و هزاران نکنه های ديگه . ولی همون روز بود که دنيای تنهايی من به دنيا اومد با هزار دلهره و دلواپسی دنبال ماموريتی بود ميخواست گمشده های رو پيدا کنه . و کرد . بعد از اون روز بود که شد مینا در غربت اما امروز توی جشن تولد يکسالگی وبلاگم . خوشحالم که دوستای خوبی دارم که هر کدومشون يه دنيا هستن برام . همشون به تنهايی يه دنيا هستن . يادم مياد اولين روز با قالب ساده ای شروع کردم و حالا کلی خوشگلتر شده قالبم ...... ممنون که توی جشن تولد وبلاگم شرکت کرديد .
چه زود ۱سالت شد باورت میشد انقدر زود ۱ساله بشی؟؟؟ خوشحالم خیلی خوشحالم که امروز تولدته. بابت همه چیز ممنونم، مرسی که توی شرایط سخت باهام بودی و با نظرهای دیگران کمک و راهنمایم کردی و توی بهترین روزها کنارم بودی و توی شادهایم دیگران رو هم شرکت دادی. به خدا اگه نداشتمت دیونه میشدم از این همه حرفی که توی دلم جمع میشد،اما حالا خیلی سبک شدم اما از یک بابت معذرت میخواهم که یک مدت دختر بدی بودم و فقط غمگین مینوشتم. تولدت مبارک مینا در غربت امروز خورشيد روشن تر ازهر روز زمين را به دنبال نقش گام هاي آفتابي ات نظاره مي كند امروز روز شاديست روز تولد تو روز انتظار واژه ها برای وصف يک ميلاد پاک روز شکفتن همه خوبی ها آغاز يه دنيا مهــربانی تولد يک زيبايی تولد يک بـهــــــــار امروز روز ميلاد توست و ميلاد تو زيباترين اتفاق دنيا ای اسوه عشق و محبت طلوع زيباي زندگيت بي غروب باد تولدت مبارک ... ..
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 1:52 توسط مینا |
دیروز وقتی از سرکار برگشتم خیلی خسته بودم یکم هم کلافه بودم دنبال بهانه میگشتم تا گریه کنم از اونجا هم که من توی این موارد خیلی خوش شانس هستم گریه ام گرفت حالا مگه بند میومد.آخه میدونید چیه ایندفعه هم واسعه کار همون شرکتی رفتم که چند ماه پیش هم اونجا کار میکردم.
وقتی رفتم توی اتاقم و مشغول کار شدم ایکدفعه یک صدای رو شنیدم که بهم گفت: گلم پس کی نقشه خونه خودمون رو میکشی؟! محل ندادم به چیزهای که توی سرم بود،اما وقتی چشم به کامپیوتر افتاد یاد اون روزهای خوبی افتادم که سرکار که بودم با علی توی کلوب چت میکردم و سربه سر هم میذاشتیم و همیشه نقشه های من نصفه کاره میموند.روزهای بود که گذشت. فقط از اون روزها یک میگرن مسخره مونده برام که وقتی میگره دوست دارم خلاصم کنه. واسه همین دوست داشتم که کاش یک چیزی میشد تا تمام خاطرهام و فکرام کلان ذهنم پاک میشد درست مثل نواری که پاکش میکنید و بعد باز روش ضبط میکنید.دوست داشتم خیلی بیشتر از این چیزهای رو که فراموش کردم رو فراموش کنم.ذهنم پاک بشه و از اول چیزهای بهتری روش ضبط بشه.شاید خیلی چیزها رو دوست داشته باشم اما حیف که نمیشه به همش رسید...باز خدا رو شکر که تا همین جا تونستم بیام. به نظر خودم خیلی عوض شدم تغییرم رو دوست دارم اما دوست دارم باز بیشتر از این تغییر کنم تا به چیزهای که دوست دارم برسم.دوست ندارم بعضی ها هنوز فکر کنن که هنوز همون مینای سابقم.ثابت میکنم که اون مینا دیگه نیستم.حتی اگه باز همون دوست برگرده بهم بگه تو عاشق بودی مثلا؟! پس چطور داری فراموش میکنی؟! وقتی هم که دلیل میاری و راهنمایش میکنی برمیگرده بهت میگه خودت و عشقت رو با من مقایسه نکن!!! بگذریم مراقب خودتون و دلهای مهربونتون باشید آپ جدید توی راه هستش تا چند روز دیگه خوشحال میشم توی جشن شرکت کنید.ای بابا لو دادم. اما خوشحال میشم که شرکت کنید
هيچ گاه فاصله ها حريف خاطره ها نمي شوند + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 23:33 توسط مینا |
قصه اي از عشق پنهان + نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 1:1 توسط مینا |
همیشه از خداحافظی بدم میومده !! اصلا دلم نمیخواست ازش جدا بشم!! انگار دیگه خودمم عادت کرده بودم به هر کی دل میبندم و دوسش دارم یه جوری ازم دور بشه!!
ام . خوب بذار بگم!! من شادی هستم!!!دختر عمه این کله پوکی میدونی مادر ما خانوادگی ذاتن ایراد داریم ۵ سال پیش یه همچین روزی ساعت ۵صبح مینا پرواز داشت!! ما ساعت ۲ رفتیم فرودگاه!! یکی از بدترین لحظه های زندگیم بود!! الان که به اون روزا فکر میکنم نمیدونم اون همه اشکو من و این مینا از کجامون راستش یه ذره گفتن از اون روزا سخته!! مخصوصا ماه های اولش برای هر دومون وحشتناک بود!! اما خوب گذشته دیگه !! مث همه جریانات زندگی که زمان و دنیا منتظر ما نمیشن!! مینا عزیزم توی این ۵ سال خیلی از هم دور شدیم میدونم!! دیگه خیلی از حرفای های همدیگه رو نمیفهمیم میدونم!! اما میخوام بدونی همیشه و همه جا حتی اگه سرت داد زدم دلم داشته برای پر میزده!! حتی اگه گوشی روت قطع کردم و جواب نامه ندادم دلیل بر این نبوده نخواستمت یا فراموشت کردم !!نمیدونم چرا !! اما دیدی آدم یه کاری میکنه که نمیدونه چرا و هر چی دنبال دلیل میگرده هیچی پیدا نمیکنه برای گفتن!! اینم همونه!! یهو اون قدر دور و برم پر مشکل شد که دیگه نفهمیدم خودم کجام قرارمون چیه!! اما همیشه دوست داشتم!! دوست دارم و خواهم داشت!! این پست فقط یه یاد آوری بود برای تو بهترینم خواهر خوبم که یادمون باشه خیلی از هم دوریم!! که یادمون باشه باید خلاف این حرف "از دل برود هر آنکه از دیده برفت رو "ثابت کنیم . خواستم بهت بگم هنوزم برام عزیزم گرچه این روزا زبونم خیلی تند و تلخ و گزنده شده و اول از همه هم نیش هام به تو برخورد میکنه!! دیوونه کله پوک دوست دارم کچل!! پ.ن: البته یه ریزه اینجا رو عوض کردم . تا وقتی غالب خودش ساخته شد که با یه غالب کامل مخصوص خودش باشه!! یه ریزه اینجا عوض شده دیگه ... امیدوارم خوشت بیاد عزیزم + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 21:32 توسط مینا |
چی بگم ابری و بارون نمیشی + نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 22:28 توسط مینا |
کجای گلم دلم برات تنگ شده دلم گرفته پس کی تو از راه میرسی عزیزه دلم من بهت احتیاج دارم مگه تو قرار نیست بشی قسمت من پس چرا نمیای پیشم خدا چرا نمیفرستیش سراغم مگه نمیبینی خسته شدم از تنهایی من دلم واسه آغوش گرمش و دست گرمش تنگ شده واسه نوازشاش واسه مهربونیاش مگه نگفتی این فرشته قسمت منه پس چرا نمیادش پیشم من هنوز چشم به راهشم بیا فرشته مهربونم بیا و بالات رو واسم باز کن و منو در آغوش بکش که سخت دلم تنگه بیا نازنینم که مینا بدجوری دلتنگته
خسته شدم از تنهایی که همیشه ازش حرف میزدم، نمیدونم اما باز دلم گرفته ،دلم میخواهد دورو برم شلوغ باشه نمیدونم چرا از تنهایی که همیشه بهش پناه میبردم خسته شدم دیگه دارم ازش میترسم.یکدفعه خیلی تنها شدم. باز دارم میشم اون مینای بد که افتاده توی غم و غصه و داره غرق میشه.کمکم کنید از این حال و روز در بیام. راستی اون مطلب بالا یکدفعه واسه بعضی ها سوتفاهم نشه من منظورم...نبود منظورم قسمتیه که قراره یک روزی بیاد سراغم همین چه اندکند کساني که در شبهاي تنهايي از فاصله هاي دور احساس تو را فهميدند چه اندکند کساني که در تنهايي همدم گريه هايت بودند و دست نوازشگرشان بر سرت بود چه بسیارند کسانی که دستی را از سر دوستی فشرده اند و دیگر هیچ .... + نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 19:39 توسط مینا |
سلام سلام دوستهای گل خودم شرمنده که این چند وقت نتونستم آپ کنم. دیگه سرم به درس و کلاسها گرم بود و بعدش چیزی نبود که بخواهم بنویسم، آخه چند ماه هستش که موضوع وبلاگم رفته و من تنها شدم که از چی میتونم بنویسم. از تیتر متن هم که معلومه از چی میخواهم بنویسم. از تعطیلات، درسته من از همین دوشنبه به مدت ۲ هفته تعطیلم و خونه نشین میشم آهان یادم نبودش خیلی دلم برای شادی تنگ شده، واسش دعا کنید که بتونه درست تصمیم بگیره و به آرامشی که میخواهد برسه. میخواستم یک آپ مخصوص واسش بنویسم مثل قبل ، اما گفتم بذارم یکم که آروم تر شد بد. دیگه همین فعلا فقط بگم که توی آبان ماه ۲ تا نوشته خوب براتون دارم.لوش نمیدم چون مزش میره مراقب خودتون و دلهای مهربونتون باشید
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 20:9 توسط مینا |
دوتا درخت اقاقی بود؛... کوچه بود؛... دیوارهای کشیده بود؛... پنجره بود؛... موهای بلندِ سیاهِ تو بود؛... ظهر بود؛... داغ بود؛... بوسه بود؛... و عبور بود؛... . تو اول عاشق شدی یا من؟... یادم نیست!... اما تو لبخند میزدی! دوتا بودیم!... بهانههای سادهی دیدار، آش ِنذری و کتابِ تاریخ بودند. بهانههای سادهی دیدار، تمرین روزانهی بلاتکلیف و سوآلاتِ سادهی ریاضی بودند. . تو اول نگاه کردی یا من؟... یادم نیست!... ولی مادربزرگ، زنده بود! . زیر درختِ اقاقی نشستیم و زمان نشست. تو رو به روی من نشستی، من رو به روی آیینه... و چه زود میگذرد این زمان در آیینه! دوتا بودیم!... و آدمها همیشه دوتا هستند، مگر آنکه تنها شوند. و آدمها هیچگاه دوست ندارند که تنها شوند. و تنهایی دردِ بزرگی ست! حتا تمام رُفتگرهای محلهی عشق ـ که هر روز، خُرده ریزههای قلبهای شکسته را جارو میکنند ـ میدانند که آدمها برای تنها شدن، همیشه اول دوتا آدماند؛ یکی تو، و دیگری هم تو! ...و وقتی «تو» برَوی، «من»، دیگر نیستم؛ که «من»، «تو» بودم؛ که من «تو» ماندَم؛ که من «تو» هستم؛ و همیشه این بوده و هست که آدمها برای دوتا شدن، تنها میشوند، اما نمیدانند که تنهایی از آنها، هیچ چیزی به جا نخواهد گذاشت. ...و این معادلهی سختِ ریاضی را ما هیچگاه در کتابهای درسیی سادهمان نخواندهایم که دو، منهای یک، صفر است. و همیشه صفر است و از حاصل ِتفریق دو انسان، صفر است که باقی میماند. یک، فقط برای کتابهای درسیی ریاضیی سادهی ماست که بدانیم «یک»ی هم هست. و «یک»ی هم میتواند باشد و شاید خدا، یکی ست! . یادم نیست که من اول رفتم یا تو؟... اما پاییز بود. ...و پاییز همیشه زرد است؛ و غمگین است؛ و بوی سفر میدهد تمام خیابانهایی که به کوچهی ما منتهی میشدند؛ و ما پاییز بود که صفر شدیم! ...و ما پاییز بود که قلبهایمان را گذاشتیم تا رُفتگران کوچهی عشق، فردا صبح، با کیسههای زُبالهی هرروزهشان، به جایی دور ببَرند و در آتش بیاندازند و بسوزانند تا شاید دوباره از آن، قلبی دیگر را بازْیافت کنند!... وقلبی دیگر را... و قلبی دیگر را... اما همیشه و همواره، همان قلبِ اول، بوی عشق ِتازه میدهد. ...و همیشه همان قلبِ اول است که هوایاش بهاری ست و کوچههایاش اقاقی دارد و زیر اقاقیهایاش دوتا نگاه نشستهاند و به یکدیگر خیرهاند و سوآلهای سادهی تاریخ و ریاضی را از هم میپرسند که: «کِی عاشق شدیم؟» و «چهگونه حاصل ِتفریق ِیک از دو، صفر میشود؟» در حالی که مادربزرگ همیشه میگفت: «حاصل جمع یک و یک، باز هم یک است!» ...و چرا ما از این معادلهی قدیمی و ساده، به سختترین معادلاتِ زندهگی رسیدیم؟... مگر میان درسهای تاریخ ما، عشق نیست که همیشه حملهی آن سردار و خونریزی این شهریار را میخوانیم؟ یعنی در طول تاریخ، هیچکس عاشق نشده بود؟ . من اول عاشق شدم یا تو؟... یادم نیست!... اما بهار بود! درختِ اقاقی خشکید؛... کوچه خالی شد؛... دیوارها فروریخت؛... پنجرهها شکست؛... موهای بلند تو، سپید گشت؛... غروب شد؛... سَرد شد؛... بدرود گفتیم؛... و اینک؛... هر دو، مسافریم. تو آن سوی دنیا؛ من این سوی دنیا... ...و هنوز، «یک» با «یک»، جواباش «یک» است! + نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 0:15 توسط مینا |
|